تِسالونیکی | داستان شماره ۳ یاد می گیریم با هم قدم بزنیم
من اهل عراق هستم و در ژانویه سال ۲۰۱۶ بغداد را ترک کردم. دلیل خارج شدنم این بود که اوضاع در آنجا بسیار خطرناک است، داعش وجود دارد، گروه های شبه نظامی وجود دارند، در واقع یک جنگ دوام دار در آنجا در جریان است. همه در معرض خطر هستند، یا در اثر انفجار بمب یا کسی ممکن است شما را بکشد. بنابراین، من و خواهرم اول به شمال عراق در اقلیم کردستان رفتیم و از همان جا بود که ماجرای سفر تمام نا شدنی ما با قاچاقبران آغاز شد. شما باید بدانید که گرچه منطقه کردنشین متعلق به عراق است، اما من به عنوان یک عرب نمی توانم در آنجا آزاد بگردم. بنابراین ، فقط با پرداخت پول به قاچاقچیان می توانستم در آنجا که در داخل کشور خودم است حرکت کنم. بعد از ۱۵ روز من موفق شدم وارد ترکیه شوم و از آنجا به قاچاقچیان دیگر پول پرداختم و هماهنگ کردم تا به یونان، و در جزیره ی لسبوس بیایم. کل سفر من تا اینجا ۳۵۰۰ دلار هزینه داشته است. از لسبوس به پیرئوس رفتم و از آنجا اتوبوس ما را به لاریسا و سپس به پمپ بنزین اکو در نزدیکی مرز ایدومه نی منتقل کرد. من سه ماه در خرابه ای در یک پمپ بنزین در آنجا ماندم و حدوداً در ماه می بود که پلیس ما را به یك اردوگاه در واسیلیكا، که در خارج از شهر تسالونیكی میباشد منتقل کردند.
اردوگاه واسیلیکا تا اولین روستا فاصله کافی دارد. آنجا هرگز مکان مناسب برای زندگی انسانها نیست، از شهر بسیار فاصله دارد و روستاهای اطراف اردوگا نیز علیه پناهندگان بودند و گردهمایی های نژاد پرستانه علیه مهاجرین سازمان دهی میکردند لذا ما در آنجا بسیار می ترسیدیم. البته خود اردوگاه نیز مکان وحشتناکی بود. آنجا قبلاً یک فارم مرغداری بوده که بعدها تبدیل به یک متروکه شده بود، مکان کوچک و نا مناسبی که ۱۵۰۰ پناهنده را در خود جای می داد، گویا که ما مرغ هستیم. در ابتدا برای همگی آن همه آدم فقط سه تا توالت وجود داشت، غذا های آنجا اصلًا خورده نمی شد، اگر آن غذاها را به سگ هم بدهید، من مطمئن هستم که او آن را نخواهد نخورد. هر روز همان غذای غیر قابل خوردن، یا نخود یا سیب زمینی خراب شده، گوشت هرگز به ما داده نمی شد و مقدار غذاها که به ما میدادند نیز بسیار اندک بود. هیچ استثنا و یا حمایت خاصی حتی برای نوزادان، نوزادان تازه متولد شده و کودکان نوپا که روزها بدون شیر مانده بودند، وجود نداشت. اوضاع بسیار آهسته آهسته بهبود می یافت، در واقع هر تغیر یا هر بهبودی کوچک، یک ماه طول می کشید. همچنین در تابستان بسیار دشوار بود زیرا گرمای سخت با درجه بالا در داخل آن ساختمان بتونی غیرقابل تحمل میشد، و اکنون که دوباره زمستان شده است آنجا بازم بسیار سخت است، چون بسیار سرد است. در حقیقت، زندگی ما مهاجرین مثل زندگی در یک زندان دائمی است. از مرزهای بسته و دیوارهای بالا آن مارا به اردوگاه واسیلکا آوردند، جایی که مانند یک زندان است. در واسیلیکا نمی توانید به هیچ جایی بروید، برای خرید چیزی باید مسیری طولانی را تا به نزدیکترین پمپ بنزین طی کنید، اگر می خواهید به تسالونیکی بروید باید دو تا اتوبوس سوار شوید و بعد از حدوداً دو ساعت راه به مرکز شهر میرسید. همچنین به مردم همبستگی، داوطلبان و سازمانهای غیر دولتی اجازه ورود به اردوگاه داده نمی شود. می توانم بگویم که سرانجام پمپ بنزین در اکو در مرز، مانند بهشت میماند در مقایسه با شرایط زندگی که در واسیلکا سر ما میگذشت. در پمپ بنزین حداقل یک مدرسه سیار وجود داشت، یک آشپزخانه وجود داشت، داوطلبان زیادی بودند، تقریباً همه چیز وجود داشت، اما در اردوگاه واسیلیکا هیچ چیزی نبود. من فیلمساز هستم و می خواستم در باره زندگی در اردوگاه مستندی بسازم، اما مسئولان و پلیس به من این اجازه را ندادند که فیلم یا عکس بگیرم زیرا آنها نمی خواستند شرایط داخل اردوگاه در معرض دید باشند. آنها می خواهند که ما نامرئی باشیم، در تاریکی، بدون صدا و انسانهای فراموش شده باقی بمانیم.
درمورد کمپ بدون مرز، از فعالیتهای انجام شده توسط افراد که در آن شرکت میکردند و می آمدند در اردوگاه ما و اطلاع رسانی میکردند، شنیدیم. من این ایده ای آنها را خیلی دوست داشتم و با اتوبوس هایی که برگزار کنندگان هر روز می فرستادند به محل برگزاری کمپ بدون مرز می آمدم. سهم گیری در آن کمپ بسیار مهم بود زیرا آنجا مکانی بود و فرصت ایجاد شده بود که بتوانیم صدای مان را بلند کنیم و به گوش همه برسانیم و همچنین با شرکت در فعالیتهای زیادی که در آنجا هر روز وجود داشت می توانیستیم با بسیاری از مردم و فعالان که از اروپا آمده بودند آشنا شویم. من از شرکت آن همه مردم همبستگی تحت تأثیر قرار گرفتم زیرا آنها از جاهای مختلف و از راه دور با زحمات زیاد برای کمک به ما آمده بودند و بسیاری از آنها هم قبل و هم بعد از اینکه اردوگاه بدون مرز تمام شده بود در کنار ما ماندند و صمیمانه از ما حمایت کردند. آنها مانند سازماهای غیر دولتی نیستند که فقط به چگونگی کسب درآمد شان اهمیت می دهند. من با عکاسان، فیلمسازان و فعالان رسانه ای که از بسیاری از کشورها آمده بودند به گروه رسانه ها پیوستم، این یک تجربه عالی بود. من همچنین در مجامع و جلسات پناهندگان شرکت می کردم که هر روز برگزار می شد، بسیار عالی بود زیرا ما پناهنده گان که از کشورهای مختلف، از اردوگاه های مختلف، با فرهنگ های مختلف آمده بودیم فرصت این را داشتیم که همه با هم درمورد تجربیات مان بحث و صحبت کنیم، با هم آشنا شویم و مشکلات خود را با هم در میان بگزاریم. همچنین بسیار مهم بود که بسیاری از پناهندگان و مردم همبستگی با هم صحبت می کردند و در مورد حقوق خود بحث میکردند و راهپیمایی ها و اقداماتی را برای درخواستهای شان ترتیب می دادند.
پس از تابستان، یکی از سازمانهای غیر دولتی من و خواهرم را در یک خانه ای اجاره ای که توسط برنامه مسکن دهی پناهندگان اعمال میشد انتقال داد. سه ماه در آنجا ماندیم، اما خانه ای که بما داده بود در شرایط بسیار بدی بود، این خانه در منطقه کوردلیو بود، یعنی خیلی با مرکز شهر فاصله داشت و بلیط اتوبوس هم به ما داده نمی شد. آنها همچنین به ما غذا نمی دادند، خانه ما آب نداشت، فقط برق داشت. سقف خانه خراب شده بود و روی سر ما می ریخت، سقف خانه سوراخ هایی داشت و آب داخل خانه می آمد. وضعیت آنجا وحشتناک بود و مهم است که پناهندگان بدانند خانه های سازمانی همیشه و به هیچ وجه بهشت نیستند. آنجا بجز دیوارها هیچ چیز دیگری وجود نداشت. همچنین خواهرم مشکلات روانی دارد و هیچ کس از او مراقبت نمی کند، هیچ دکتر وضعیت ایشان را دنبال نمیکند، هیچ سازمانی از ایشان مراقبت نکرده است، فقط یک خانه، به ما داده شده است که هیچ چیز ندارد و بدون هیچ کمک ردیگر. من بسیار ناامید شده ام و این این نا امیدی احساس سردرگمی شدیدی را به من ایجاد نموده است، امیدم را از دست داده ام. زندگی من بسیار خسته کننده است، چون من با خواهرم دریک خانه تنها زندگی می کنیم، در دورو بر خود ما هیچ دوستی نداریم. با این حال، باید یاد آوری کنم که تمام این تجربیات و تمام این افرادی را که در طول سفر با آنها ملاقات کردم، مرا تغییر داده است. من با افراد با پیشینه های مختلف، فرهنگ های مختلف، زبان های مختلف، سبک زندگی متفاوت آشنا شدم و با برخی از آنها دوست شدم.