میتیلینی | اداستان شماره ۵ یاد می گیریم با هم قدم بزنیم
من در عراق متولد و بزرگ شده ام. من تنها دختر خانواده ام هستم. من در کودکی به دلیل بیماری فلج اطفال به شدت بیمار شدم و تقریباً فلج شدم. زندگی من بسیار سخت بود زیرا همه و حتی خانواده ام مرا مسخره می کردند. آنها به من اجازه نمیدادند از خانه خارج شوم ، بنابراین هرگز به مدرسه نرفته ام. اغلب وقتها آنها به من می گفتند که من بار دوش آنها هستم، از بودن من و داشتن فرزند مثل من شرمنده بودند. من هیچ وقت امکان انتخابی اینکه چه گونه می خواهم زندگی کنم را نداشتم. آنها به من می گفتند "شما معلول هستید، آنچه را که ما به شما می گوییم باید انجام دهید“. یادم هست که همیشه در زندگی ام غمگین بودم. فقط پدرم به خوبی با من رفتار می کرد. برای مشکلاتم من برخی از معالجه ها را در عراق انجام دادم، اما آنها نتیجه ای نداشتند. البته در آنجا می توانستم به کمک عصا پیاده راه بروم، اما خیلی درد داشتم. وقتی داعش آمد و ما مهاجر شدیم، من مسافرت خیلی را تا اینجا سختی داشتم.
ماعراق را، با پدر و مادرم و دو برادرانم و خانواده های شان با هم ترک کردیم. وقتی به ترکیه رسیدیم و سوار قایق شدیم، خیلی ترسیده بودم و فکر میکردم که غرق خواهم شد. شنا را بلد نبودم و همچنین یکی از پاهایم معلول است. لحظه ای را که به ساحل می رسیدیم هرگز فراموش نمی کنم. احساس شادی و امید زیادی کرده بودم. فکر کردم بالاخره به جایی رسیده ام که شاید به من و وضعیتم با احترام برخورد شود. همه اش به این فکر میکردم که در اینجا حقوق بشر است و از من مراقبت خواهد شد و برای معالجه ام چاره ای را پیدا خواهم کرد. من همیشه به خانواده ام می گفتم که اکنون من در یونان هستم، سازمان ملل متحد اینجاست و از من مراقبت خواهد کرد، من خوب خواهم شد و وضعیتم بهتر خواهد بود.
وقتی ما را به موریا بردند و آنجا را دیدم، فکر کردم اشتباهی ما را آنجا برده اند. واقعاً باورم نمیشد که این وضع حقیقت دارد و همچین مکانی وجود ظاهری داشته باشد. برادرانم با عجله و همان لحظه دوباره مرا مسخره کردند. بمن میگقتند که سازمان ملل کجاست که حالا مواظب تو باشد؟ آنجا بود که من یک بار دیگر در افسردگی عمیق قرار گرفتم. در اردوگاه منتظر مصاحبه پناهندگی هستیم چون به ما گفته بودند که باید انتظار جریان پناهندگی در جزیره باشیم و اینکه نمیتوانیم از جزیره خارج شدیم و حق رفتن به بقیه یونان را نداریم. من تقاضای مراجعه به پزشک را کردم، اما آنها به من گفتند کارمندی وجود ندارد و من باید منتظر باشم.
یک روز برخی از همسایگان درباره سازمانی به من گفتند که زنان آنجا می روند و وقت خود را برای آموزش انگلیسی در آنجا می گذرانند. تصمیم گرفتم من هم بروم. در آنجا طی سه ماه، خوب انگلیسی یاد گرفتم. الان من می توانم انگلیسی صحبت کنم و بفهمم، اما هنوز نمی توانم بنویسم زیراهیچ نوشتن را نمی دانم، حتی به زبان مادری خودم. البته، گاهی اوقات در آنجا به آنها کمک می کنم، وقتی به مترجم زن به زبان عربی نیاز داشته باشند. آنجا کسی نیست که بخاطر ناتوانی ام مرا مسخره کند و این خودش امیدواری زیادی به من داده است. احساس می کنم بالاخره شروع کرده ام که کمی سواد بیآموزم و واقعاً دوست دارم که بتوانم به افراد دیگر کمک کنم. با یک مقدار انگلیسی، که یاد گرفته ام اگر پناهندگی ام قبول شود و به کشور دیگری بروم، می توانم حتی شغلی برای خودم پیدا کنم.
وقتی عراق را ترک کردم، اهمیتی نمی دادم به چه کشوری می رسم، فقط به اروپا میخواستم بیآیم. من زیبایی یونان را دوست دارم، میتیلن بسیار زیباست. اما موریا بدترین مکان برای بودن در روی زمین است. اگر من بجای موریا در یک آپارتمان می ماندم، هرگز نمی خواستم اینجا و این جزیره را ترک کنم.