آتن | داستان شماره ۴ یاد می گیریم با هم قدم بزنیم
من نیمی از زمان را در سیتی پلازا می گذرانم و نیمی دیگر آن را در اردوگاه اسکارامانگا. من اهل افغانستان هستم اما در ایران بزرگ شده ام. در حقیقت والدین من از افغانستان هستند و دو ماه بعد از تولد من آنها به ایران رفتند. بنابراین من تمام زندگی خود را در ایران، در تهران گذرانده ام. معلومه که قلب من با ایران است، چون من در آنجا بزرگ شده ام و دوران کودکی خود را در آنجا گذراندم. اما وقتی بزرگ شدم، فهمیدم که دولت ایران مرا قبول نمی کند، به عنوان یک کودک مهاجر مثل این بود که شما را به سطل زباله انداخته باشند، شما برای آنها اصلاً وجود ندارید، می فهمید منظورم را؟ من این را در مدرسه حس کردم، در دانشگاه حس کردم، همه جا آن را حس می کردم. من گذرنامه ای یا شناسنامه ای ندارم، کشور ایران هرگز چیزی به ما نداد. وقتی بچه هستید خوب، این چیزها را درک نمی کنید با بچه های دیگر بازی می کنید و هیچ درک ازین چیز ها نیست. اما هرچه بزرگترمی شدم، بیشتر احساس می کردم که به عنوان یک بیگانه با من رفتار می شود. من این حس را با پدرم نیز دیدم، او سالها در ایران زندگی نموده است ولی هیچ چیز از آنجا ندارد. داشتم فکر میکردم درباره آینده ام و اینکه اگر ازدواج کنم و فرزندی داشته باشم، نمی خواستم او نیز مثل من احساس کند، نمیخواستم گذشته مثل من داشته باشد. همچنین بدیهی است که ما نمی توانیم به افغانستان برگردیم زیرا حتی در آنجا جای برای ما نیست، بنابراین تنها راه، رفتن به غرب بود. اما قبل از عزیمت به ترکیه، ابتدا سعی کردم به افغانستان بروم، اما در آنجا سه بار مرا دستگیر کردند و مرا درباره به ایران فرستادند، و یک بار هم مرا به پاکستان فرستادند. در این میان، پدرم برای پرداخت هزینه قاچاقچیانی که برای رسیدن به افغانستان تلاش می کردم، همه چیز را فروخته بود. عاقبتش پدرم تصمیم به ترک کار خود گرفت و با تمام پولی که از او مانده بود تصمیم گرفتیم تا همه با هم از آنجا برویم. اما صاحب کارش به او این اجازه را نمی داد و به پدرم میگفت، نروید شما نمی توانید هیچ شغلی را در افغانستان پیدا کنید پس در اینجا برای کار بمانید. البته او به پدرم احتیاج داشت، عاقبت زمان رفتن فقط نصف حقوقش را به او پرداخت کرد، او بد جوری از پدرم سؤ استفاده کرد. سرانجام با فروختن هر چی داشتیم به همراه خواهران و پدرم به ترکیه آمدیم. ما فقط ۴ روز در ترکیه ماندیم و وقتی با قایق به لسبوس آمدیم، اول فوریه ۲۰۱۶ بود. یک روز در میتیلنی ماندیم و فوری بلیط تهیه کردیم و با کشتی به پیرائوس رسیدیم. اما دیگر مرزها برای افغانها تقریباً بسته شده بود و تنها معدودی از مردم سوریه از آن عبور می کردند تا اینکه برای همه بسته شد. بنابراین ما به مرز ایدومینی اصلاً نرفتیم و در بندر پیرائوس ماندیم.
میشه گفت روزهای بندر بهترین روزهای زندگی من بودند. در آنجا با دوستان بسیار خوبی آشنا و دوست شدم. من و خانواده ام در خارج از انبار بزرگ مرکزی در خیمه ای می ماندیم. اما من برای کمک به مردم به خیمه های دیگر می رفتم، با مردم زیادی آشنا شده بودم و برایم تقریباً تمام ساکنین خیمه های این بندر مانند یک خانه بزرگ شده بود، مثل اینکه همه ما داخل یک چادر بزرگ بودیم. همه همدیگر را می شناختیم، به همدیگر کمک میکردیم و با هم صحبت کردیم. این کار از وقتی شروع کردم که برخی از همبستگی ها به کمک پزشکی به مهاجرین پرداختند، آنها وقتی می آمدند از مردم می پرسیدند آیا نیاز به کمک پزشکی دارند یا نه، اما آنها فقط انگلیسی صحبت می کردند، وقتی آنها به خیمه ما آمدند من به زبان انگلیسی با آنها صحبت کردم، بعد از آن روز آنها مرا با خود می بردند تا در ترجمه کمک شان کنم. اینگونه شروع کردم و با آنها مشغول شوم. بعد ها من به افرادی که غذا توضیع می کردند کمک کردم. در کل ۳ ماه در بندر ماندم و چیزهای زیادی را دیدم. در ابتدا افرادی را دیدم که مجبور شدند سوار اتوبوس ها شوند تا آنها را به اردوگاه های که نمی خواستند، ببرند، جای که آنها دوست نداشتند بروند. آنها میدانستند که مجبورند خواهند شد در جاهای غیر انسانی در خارج از شهر، به دور از همه چیز بخوابند. بنابراین مردم اردوگاه ها را دوباره ترک میکردند و به بندر باز می گشتند.
من و خانواده ام به اردوگاه اسکارامانگا رفتیم اما مدیر اردوگا ما را قبول نکرد زیرا قبلاً آنجا پر شده بود و من با او دعوا کردم. سرانجام یک کانتینر را به مبلغ ۵۰۰ یورو خریداری کردیم، البته این کار اکنون یک روال معمولی در کمپ ها است. اگر یک خانواده نیاز به ماندن در یک کانتینر داشته باشد می تواند یکی را خریداری کند. بنابراین با خانواده ام یک کانتینر خریداری کردیم، آن را تمیز کردیم و تعمیر کردیم تا بتوانیم در آنجا بمانیم. اما برای ۲ تا ۳ ماه آینده من به طور مداوم با مدیر اردوگاه جنجال داشتم زیرا او ما را در آنجا قبول نمی کرد. سرانجام قاچاقچی پیدا کردم و برای این کار هزینه زیادی پرداختم تا پدر و خواهرم را به آلمان بفرستم. بنابراین اکنون فقط با خواهر دیگرم حدود یک سال و نیم در اینجا هستم. چندی پیش، از طریق دوستم در سیتی پلازا رفتم و با دیدن اوضاع در اینجا، و اینکه پناهندگان و همبستگی چگونگی آنجا را اداره میکنند، تجربه ای را که ۳ سال پیش در بندر پیرائوس داشتم به یادم آورد. همانطور که گفتم بهترین زمان زندگی من، زندگی در بندر بود و اکنون دوباره آن را درین جا پیدا کرده ام و از این بابت بسیار خوشحالم. من نمی خواهم دیگر در اردوگاه بمانم و برای این کار دلایل زیادی وجود دارد. من یک خواهر کوچک ۱۲ ساله دارم، من او را در مدرسه ثبت نام کردم و او باید به مدرسه برود. خواهرم مثل اینکه دوست دارد موسیقی بخواند و در آنجا میتواند درس موسیقی بخواند. این تنها دلیل ماست که هنوز در اردوگاه هستیم. اگر او نیز به همراه پدرم به آلمان می رفت، من نمی خواهم ختی یک شب در اردوگاه صبر کنم و حتماً می آمدم در سیتی پلازا بمانم. الان ما می توانیم اینجا در سیتی پلازا بمانیم اما نمی دانم آیا خواهرم آن را می خواهد یا نه زیرا او اکنون دوستان زیادی در اردوگاه دارد و آنها را از دست می دهد. البته او برای تعطیلات آخر هفته همیشه در سیتی پلازا است زیرا او برخی از آموزش های آلمانی و موسیقی را در اینجا انجام می دهد. اما یکشنبه شب مجبوریم به اردوگاه برگردیم زیرا دوشنبه صبح او مجبور است به مدرسه برود. اکنون در اسکارامانگا یک خانواده ایرانی را در کانتینر که ما در آن می مانیم، نیز به عنوان همسایه داریم. کانتینر دو اتاق دارد، اطاق دومی را ما به آن احتیاج نداریم، بنابراین وقتی این خانواده ایرانی را دیدم که به دنبال جای برای اقامت هستند به آنها گفتم که می توانند در کنار ما بمانند. بدیهی است که من از آنها چیزی به عنوان اجاره درخواست نمی کنم، این را می گویم، زیرا این کار اکنون در آنجا یک عادت و یک چیز معمولی است. اردوگاه اسکارامانگا به یک بازار عظیمی تبدیل شده است، همه چیز فروخته و خریداری می شود، غم انگیز است. تنها آنچه به این خانواده گفتم پیروی از قوانین، پاکیزه بودن خانه مشترک و آب دادن گلها است. بنابراین در طول هفته همه ما در کنار هم هستیم و آخر هفته من با خواهرم به اینجا می آیم. من می خواهم این را تأکید کنم که من از آنها هرگز درخواست پول نکرده ام. از آنجا که من آن را سر خود تجربه کرده ام و با این شرایط زندگی کرده ام کاملاً درک میکنم که چگونه مودر سوء استفاده قرار می گیریم و من نمی خواهم همان کار را با افراد دیگر انجام دهم. من از سوء استفاده رنج فراوانی کشیده ام و این کار غیر انسانی است که از کسی که می بینید او هیچ ندارد سود ببرید. همچنین وقتی وارد یونان شدم، دیدم افراد زیادی به پناهندگان کمک می کنند و همچنین به خانواده من و این کار احساس قشنگی دارد. در آنجا برای اولین بار دیدم که همبستگی یعنی چی و از آن خیلی آموختم. من این همبستگی را، این همبستگی زنده و فعال را در اینجا در سیتی پلازا دوباره یافتم.