آتن | داستان شماره ۳ یاد می گیریم با هم قدم بزنیم
من اهل افغانستان هستم. اما با پدر و مادرم در افغانستان نه بلکه در ایران زندگی می کردیم. من در تهران متولد شده ام و هرگز در افغانستان زندگی نکرده ام، اما همیشه و همه جا با من به عنوان یک خارجی رفتار میشده است. در پایان فوریه ۲۰۱۶ تصمیم گرفتم که ایران را ترک کنم و سفر خود به اروپا را آغاز کنم. من به همراه همسرم و دو فرزند خردسال مان سفر کردیم. سفر طولانی و دشوار بود، ما از مرز ایران به ترکیه عبور کردیم و سپس به استانبول رسیدیم، از ازمیر به جزیره خیوس و اکنون در آتن آمده ایم. این سفر خطرات زیادی داشت، اول از همه و مهمتر از همه خطر بودن با قاچاقبران مختلف بود، که ما مجبور بودیم برای هر سفر یک قاچاقبر جدید پیدا کنیم، در مجموع ۱۰ تا قاچاقبر در مسیرهای مختلف گرفتیم تا به اینجا برسیم. برای عبور از مرز همیشه باید مخفی می شدیم اما در داخل ترکیه این کار بسیار دشوار بود. همیشه حتی اگر آب و غذا هم نداشتیم، مجبور بودیم پنهان و ساکت بمانیم تا در موقع جستجو ماموران مارا پیدا نکنند. مشکل بزرگ دیگر خود مسیر راه بود، بارها مجبور شدیم در مناطقی با برف زیاد راه های طولانی را بپیماییم، چون زمستان بود و خیلی سرد بود. ما همچنین شبانه سفر می کردیم، نه روز، لذا ما خیلی می ترسیدیم چون در شب و در تارکی ما راه را نمی دیدیم و نیز میترسیدیم که کسی را از جمع خود گم کنیم و یا از دست دهیم.
با ورود به آتن ، ما را به اردوگاه هلی نیکو بردند. آنجا ۳ تا اردوگاه های نزدیک به هم بودند، ما در وهله اول دربخش ورودی ها بودیم. آنجا منطقه بسیار بزرگی بود و ما با ۲۵۰۰ پناهنده دیگر در آنجا می ماندیم. وحشتناک بود هیچ حسی از امنیت وجود نداشت. حدود ۲ ماه در آنجا ماندیم. ما در داخل ساختمان زندگی می کردیم و اگرچه شاید به نظر می رسد بهتر از ماندن در بیرون در داخل خیمه است، اما هیچ دیوار که خانواده ها را از هم جدا کند در داخل ساختمان وجود نداشت، همه بدون هیچ گونه حریم خصوصی با هم در داخل یک سالون بزرگ جا گرفته بودیم. در واقع، من دو ماه در آنجا نخوابیدم زیرا می ترسیدم کسی بیاید و وسایل ما را سرقت کند یا حتی فرزندانم را سرقت کند. همچنین شرایط بهداشتی آنجا خیلی بد بود، همه جا کثیف و نجس بود. غذای گرم هم هرگز وجود نداشت. ناگفته نماند که هیچ مترجمی یا واسطه فرهنگی در آنجا وجود نداشت. هیچ کس مسئول شنیدن مشکلات ما نبود و اینکه آیا ما چی نیازهای اساسی داریم. بعد از گذشت چند روز، آنها فقط یک مقدار از داروهای اساسی و اولی را که احتیاج داشتیم آوردند. بیشتر کودکان بیمار بودند زیرا غذای خوبی نمیخوردند، در واقع آنها غذای گرم اصلًا نمی خورند، بنابراین همه آنها ضعیف بودند، حتی آب تمیز آنجا نبود. بنابراین کودکان همیشه اسهال و تب داشتند. فقط در موارد بسیار جدی مأموران آمبولانس را میخواستند، اما حتی آنها به شرح زیر این کار را میکردند. آنها بچه های مریض را جمع می کردند، یعنی صبح ها از همه می پرسیدند که کدام بچه ها مریض هستند، بعد آنها را شب را در آنجا نگه می داشتند، از صبح تا شب خیلی از بچه های مریض جمع می شدند و شب ها آنها با آمبولانس تماس می گرفتند، آمبلانس می آمد و آنها را یکجا به بیمارستان می بردند. یعنی یک کودک ممکن بود در طول روز بمیرد تا اینکه آمبولانس در عصر بیاید. همیشه آنها به ما می گفتند که به بیماران آب بدهیم، اما ما حتی آب تمیزهم نداشتیم. آنها جلوی چشمان مان ما را فریب می دادند. برای کشتن میکروبها ما ختی آب گرم کن برای جوشاندن آب نداشتیم.
دو ماه بعد تیمی از آلمان آمد. ما هیچ اطلاعاتی از اوضاع صربستان و بقیه کشورها در این مسیر نداشتیم ، فقط باور داشتیم و یا امیدوار بودیم که بتوانیم سفر خود را ادامه دهیم و آتن را ترک کنیم. بنابراین این گروه چند مشاور حقوقی و مددکار اجتماعی با خود داشتند و آنها به ما اطلاع دادند که تنها گزینه ای که در اختیار داشتیم این بود که در یونان درخواست پناهندگی کنیم یا اگر در یک کشور اروپایی دیگر از فامیل نزدیک داشتیم میتوانیم درخواست پیوند خانوادگی کنیم. بنابراین من با خودم فکر کردم و گفتم پول بیشتر ندارم، من در یک کشور اروپایی دیگر خویشاوندی هم ندارم و سرانجام هیچ کاغذی برای ماندن در یونان هم ندارم چون آن موقع ما فقط یک کاغذ موقت برای یک ماه داشتیم. اما آن یک ماه از وقت که آن کاغذ داشت گذشته بود. بنابراین ما در بن بست بودیم.
اما در آن زمان بود که ساختمان سیتی پلازا باز شد. ما در باره آنجا از برخی مردم همبستگی شنیده بودیم و من از اولین کسانی بودم که به اینجا آمدم. و به یاد دارم که آن روز اول در آنجا آخرین باری بود که می ترسیدم، شلوغ بود ومردم همبستگی در تلاش برای باز کردن درب ساختمان بود و من به خودم می گفتم که اگر امروز این تلاش موفق نشود و پلیس بیاید و مرا دستگیر کند من فقط یک آرزو داشتم که بتوانم بچه هایم را در آغوش بگیرم. اما همه چیز خوب پیش رفت و ما وارد ساختمان شدیم. من بلافاصله احساس امنیت و مراقبت را از مردم همبستگی احساس کردم. این اولین باری بود که از روزی که سفرم را شروع کردم احساس استقبال می کردم.
الان من ۲ سال و نیم است که اینجا زندگی میکنم. در ابتدا کارها دشوار بود، ما آب و برق نداشتیم. به مدت دو شب به یاد دارم که برق اصلاً نبود. اما یادم است که حامیان همبستگی غذای خوب و صبحانه عالی را برای ما آماده کردند. همچنین اتاق های اینجا بسیار دوست داشتنی هستند، بهترین اتاقهایی که پس از مدت ها در سفر در آنجا مانده ام و برای اولین بار از فضاهای تمیزی استفاده میکردم. همچنین در اینجا ما یک آشپزخانه شگفت انگیز داریم که آرام آرام آن را آماده نموده و به کار می بریم. در اینجا خانواده هایی از همه کشورهای جهان وجود دارند و این عالی است چون شما در اینجا دنیایی دیگری را می شناسید. هرگز در گذشته به من فرصت یادگیری در مورد بسیاری از کشورها داده نشده بود. ساکنان داخل سیتی پلازا با همه زبانها و مذاهب جهان صحبت می کنند. من واقعاً خوش شانس هستم که اینجا هستم. از همه مهمتر، همه ما در همه چیزها سهیم هستیم و هر چی داریم را بین خود تقسیم میکنیم و همچنان درمورد یکدیگر حساس مسؤلیت میکنیم، و از همدیگر مراقبت می کنیم. ما با هم آشپزی می کنیم، با هم غذا می خوریم، بسیاری از فعالیت ها را با هم انجام می دهیم، با هم بیرون می رویم و البته با هم برای حقوق و خاسته های مشترک خود مبارزه میکنیم. ما برخی از قوانین به توافق رسیده ای داریم. قانون اول این است که ما به یکدیگر احترام می گذاریم، همه مسئولیت آنچه در اینجا اتفاق می افتد را عهده دار هستیم و با یکدیگر همبستگی داریم. علاوه بر این ما فضاهایی مانند فضای بچه ها، فضای زنان و یک اتاق پزشکی کوچک ساخته ایم. همه ما این کار را با هم انجام می دهیم و آن را برای استفاده مفید برای همه به اشتراک می گذاریم. همچنین مهم است که همه ما در همه چیز و همه کارها شرکت می کنیم. نه تنها در نظافت، شستشو، پخت و پز، جابجایی و محافظت از نیازهای اساسی ساختمان، بلکه ما نیز درگیر فرآیندهای سیاسی، جلسات، رویدادها و راهپیمایی های هستیم. ما همچنین گروهای کاری مانند درس زبان و نیز کارکردهای مراقبت از کودکان را ایجاد کرده ایم تا مادران نیز گاه گاهی بتوانند خارج شوند و بیرون بروند. علاوه بر این، قانون اساسی دیگر این است که در اینجا دعوا ها و جنجال ها مجاز نیست. اگر مشکلی پیش آمد، تیمی مسئول حل اختلافات در محل پذیرش است. این برای ما بسیار خوب است.
البته در آغاز کار همه چیز کمی دشوارتر بود زیرا ما نمی دانستیم که باید در یونان بمانیم یا اینجا را ترک کنیم، آیا این ساختمان مسکونی ادامه خواهد یافت یا نه، و البته برای ایجاد اعتماد بین ما زمان لازم بود. اما آنچه ما می خواستیم در آن موقع، مکانی امن و ساکت بود برای استراحت روحی و جسمی از ماجراهای سفر. علاوه بر این، من از طرف خانواده شوهرم تحت فشار زیادی قرار می گرفتم و آنها به من می گفتند که من یک شکست خورده هستم و قادر به رسیدن به یک کشور خوب در اروپا نیستم. آنها مرا متهم می كردند كه از همه چيز در تهران صرفنظر كردم و سرانجام شكست خوردم و اینكه من اكنون هيچ چيز ندارم و بهتر است برگردم. به من می گفتند پول برای شما می فریستیم، برای اینکه برگردید. البته که نپذیرفتم، مسئول خودم هستم و و من میتوانم به جای که میخواهم برسم این را همیشه به خودم می گویم. بنابراین من به زمان نیاز داشتم تا ببینم چه کاری می توانم انجام دهم. چیزی را که من خوب می دانستم این است که تنها هستم و از طرف کسی کمک نمیشوم لذا دائما سؤالاتی ازین قبیل از خودم می پرسم، که چه کاری می خواهم انجام دهم، چه اتفاقی خواهد افتاد، آینده چیست، آینده بچه هایم چی خواهد بود، با فرزندان خود چه کنم. با خودم می گویم و یا شاید از خودم می پرسیدم که من برای زندگی بهتر اینجا آمده ام اما آیا همه چیز را از دست داده ام؟ اما چاره ای ندارم، پول هم ندارم. واقعاً شش ماه اول ذهنم متوقف شده بود، من نمی توانستم به کسی جواب بدهم، نمی توانستم به چیزی فکر کنم، خیلی گیج شده بودم، چه اتفاقی برای من خواهد افتاد، فقط می خواستم بچه هایم را نجاد دهم. الان به همه اینها فکر می کنم و قلبم درد می کند. من به حمایت روندرمانی احتیاج داشتم و سیتی پلازا آن را برایم تأمین می کرد. هر هفته با یک روانشناس صحبت می کردم که به من می گفت به توانیهای خودم امیدوار باشم و اینکه می توانم این کار را انجام دهم. در پایان، من واقعاً اعتقاد دارم که به لطف حمایت و همبستگی مردم در سیتی پلازا موفق شده ام.